تبلیغات
یک آسمان غروب - قصه
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

درباره ی وبلاگ: ?!.

نظرسنجی
آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ
لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما

لوگوی دوستان

www.foroogh.de


آشغال

آمار وبلاگ
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

سه شنبه 13 تیر 1385
قصه

 

شاعر تمام قصه را از انتها خواند

 

کافر شد و در کفر خود , خود را خدا خواند

 

قاضی شد و محکوم کرد این زندگی را

 

عمق حماقتهای خود را از قضا خواند

 

تبعید شد اما کجا؟ اصلا مهم نیست

 

در ناگزیریهای خود در ناکجا ماند

 

هی دست و پا زد تا کسی او را بفهمد

 

اما میان طعنه ها بی دست و پا ماند

 

در باتلاق زندگی کم کم فرو رفت

 

شاید به سوی قهقرا........بی جست و جو رفت

 

هی دست و پا می زد ولی باید فرو رفت

 

پشت هزاران شک و حدس: شاید.......فرو رفت

 

گم بود و گم شد در حضور شک و تردید

 

گم شد میان لحظه های بیم و امید

 

گم بود در خود در خدا در واژه هایش

 

در قصه ای که خوانده بود از انتهایش

 

در شاعری که قصه را بی انتها دید

 

در شاعری که قصه را هرگز نفهمید

نوشته شده توسط م . د ساعت 09:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ شعر ,

ویرایش شده در پنجشنبه 15 تیر 1385 و ساعت 11:07 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari